
بگذارید و بگذرید
ببینید و دل مبندید
چشم بیندازید و دل نسپارید
که دیر یا زود
باید گذاشت و گذشت ...
آری
زیاد دیر نخواهد بود
در صبحگاهی که رنگ بر چهره ندارد
کالبد بی جانم را در گوشه ای از خانه خواهند یافت
مُرده از عشق
در تنهایی و سکوت ...
این راز جهان است که همه چیز ماندنی ست و نمی میرد
فقط مدتی از نظر دور می ماند و دوباره باز می گردد
هیچ چیز نمی میرد
انسانها خود را به مردن می زنند و عزاداریهای دروغی می گیرند!
ولی آنجا ایستاده اند و از پنجره به بیرون نگاه می کنند
صحیح و سالم با روحی زنده و آگاه ...!
/+/ اون روز توی قبرستان هر کسی تو نگاه اول به اون همه قبر ، تنها به یه چیز فکر می کرد :
"یعنی کدوم یک از این قبرها مال منه ؟! "
.
با اینکه یه خوف عجیبی تو دل همه می افتاد
ولی نگاه کردن به اون همه گودال عمیق و تاریک یه آرامش خاصی به آدم می داد
آدمو به فکر فرو می برد
به فکر راز این دنیای عجیب ...!
مرگ هم عرصه بایسته ای از زندگی است
کـاش شـــایسته این خاکسپـــاری باشـــــم
...
قطره ؛ دلش دریا می خواست
خیلی وقت بود که خواسته اش رو به خدا گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا ، راهیست طولانی ، راهی از رنج و عشق و صبوری
هر قطره را لیاقت دریا نیست !
.
قطره عبور کرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد
قطره روان شد و راه افتاد
قطره از دست داد و به آسمان رفت
.
و قطره هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت ...
.
تا روزی که خدا به او گفت : امروز روز توست ، روز دریا شدن !
خدا ؛ قطره را به دریا رساند
قطره ؛ طعم دریا را چشید ، طعم دریا شدن را ...
.
اما روزی دیگر قطره به خدا گفت : از دریا بزرگ تر هم هست ؟
خدا گفت : هست
قطره گفت : پس من آن را می خواهم ؛ بزرگ ترین را ، بی نهایت را
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است !
.
و آدم عاشق بود ...
دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن ریزد
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
.
و آدم همه عشقش را درون آن قطره ریخت 
قطره از قلب عاشق عبور کرد
و آن گاه که قطره از چشم عاشق چکید
خدا گفت : حالا تو بی نهایتی
زیرا که عکس من در اشک عاشق است
/+/ آخ که اگه این اشک نبود ، چی به سر دل آدم می اومد ...!
تقدیم به دل خودم :
تقدیم به سپیده رویاهام
به پاس آن همه دلتنگی و تنهایی
آن همه اشک ، آن همه اندوه
و
به پاس تمامی رویاهای سپیدم ...
.
آسمان همچو صفحــه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانـم
که خیال تو خوشتر از خوابست
.
خیره بر سایه های وحشی بیـد
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبــال نغمـــه ای دلخــــــواه
می نهــم سر بروی دفتـر خویش
.
تن صدهـــا ترانـــــه می رقصد
در بلـــــور ظــــــریف آوایـــــــم
لذتی ناشنــــاس و رویـــــا رنگ
میدود همچو خون به رگهــــایم
.
آه ... گویی ز دخمــــه دل من
روح شبگــــــــرد مه گذر کرده
یا نسیمــــی در این ره متروک
دامن از عطـــر یاس تر کـــرده
.
بر لبم شعلــه های بوسه تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیـــالم ستاره ای پر نور
می درخشــــد میان هاله راز
.
آه ... باور نمی کنم که مــرا
با تو پیوستنــــی چنیــن باشد
نگه آن دو چشـم شــــورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
.
بی گمـان زان جهــان رویایی
زهــره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم به روی دفتـــــر خویش
جــاودان باشی ای سپیــده عشـــــق
.

رفت تنها آشنـای بخت من
رفت و با غمها مرا تنها گذاشت
.
.
.
خداحافظ ای یار رویایی من
خداحافظ ای آشنای همیشه من
تو را به فلک می سپارم
تو ؛ برایم آشنایی
اما
عشق تو
مهر تو
و نگاه تو غربیه تر از غریبه !
چقدر کم بود سهم من از این عشق
آنقدر که فرصت نکردم گرمی دستانت را حس کنم
خداحافظ ای زیباترین غزل
دیگر بهانه ای برای از تو نوشتن نخواهم داشت
دیگر نگاه گیرایی از تو نخواهم دید تا به بهانه آن برایت ترانه بخوانم
خداحافظ ای تمامی آرزوهایم
آرزوهای کالِ کال !
آرزوهایی که تنها تصویری سیاه از آن برایم به یادگار ماند
خداحافظ ای بی وفاترین
تو
برای همیشه از کنارم رفتی
و من
تو را به خدا می سپارم
چه صادقــانه پذیرفتم
چه ابلهانه با تو خوش بودم
چه کودکـــانه همه چیزم شدی
چه زود نیـــــــازمندت شــــــــــــدم
چه حقیــــــــــرانه ترکـــــــــــــــــم کردی
چه بی رحمــــــــــــــانه مرا ســـــوزانـــــدی
و
چه ناجوانمردانه واژه غریب خداحافظی به میان آمد
.
.
.
/+/ از من که گذشت
اما
اگر باز در سرت هوای خداحافظی داشتی
از همان ابتدا سلامی نکن .
مرا به کجا می برند عقربه ها ؟!
در سالهای برف و بنفشه
نمی دانم اینجا انتهای چند سالگیست !
چند خیابان خاطره ؟
چند کوچه تلخ و شیرین ؟
آی عقربه ها ؛
مرا به عقب ببرید
به همان سالهای کال کودکی ...!
.
.
امروز می خوام رسما از بزرگسالی استعفا بدم و مسئولیتهای یک کودک ۵ ، ۶ ساله رو قبول کنم !
.
می خوام به یک ساندویچ فروشی برم و فکر کنم که اونجا یک رستوران ۵ ستارس !
می خوام فکر کنم شکلات از پول بهتره چون می تونم اونو بخورم !
می خوام درونِ چاله ی آب ، بازی کنم و صورتو لباسامو گل آلود کنم !
می خوام بادبادکم رو در هوا پرواز بدم و به اوج رسیدن رو به راحتی احساس کنم !
آره
می خوام به گذشته برگردم
وقتی همه چیز ساده بود
وقتی داشتم رنگها را نقاشی را شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم
وقتی نمی دونستم که چه چیزایی نمی دونم و هیچ اهمتی هم نمی دادم
می خوام فکر کنم که دنیا چقدر قشنگه !
و همه راستگو و خوب هستن
.
آره می خوام به همون زندگی ساده و کودکانه خودم برگردم
نمی خوام زندگیم پر شه از کوهی از مدارک و صورت حساب و قرض و مریضی و خبرهای غم انگیز و...
.
بخدا خسته شدم ازین دنیای بی رحم بزرگسالی
.
کاش آرزوی کودکانه ام برآورده می شد !
کاش ...!
.
کودکی عهدی چه زیبا بود و رفت
روزگار آرزوها بود و رفت
.
/+/ مرا ببخشید !
تمامی لحظه های از دست رفته ...
ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر ، این نیز بگذرد
وقتی ناراحت باشی و دلت گرفته باشد ، بسوی همدردان خود راه می یابی
و می بینی که غم تو در برابر غمهای عالم ذره ای بیش نیست
با غم خود می سازی و بخاطر آن غمها که نداری ، خدا را شکر می گویی
آن گاه قدر نعمتهایی که داری بر تو معلوم می شود
دیگر تمنای خنده های سرخوشانه را نداری
همین قدر که از درد ، خون نباری برایت کافیست
درد خود را فراموش می کنی و در آرزوی درمان همدردانت هستی
این یک دنیای پایدارتر و زیباتر است
زندگی با همه وسعت خویش
محمل ساکت و غم خوردن نیست
زندگی کوشش و راهی شـــدن است
.
.
/+/ سرتو که می چرخونی و هر جا و هر کسی رو که نگاه می کنی
می بینی یه جوری توی زندگیش مشکل داره
از مشکلات مالی گرفته تا جسمی و روحی و ...
نمی دونم چی باعث شده که هممون به یه نوعی گرفتار شدیم
گرفتار این زندگی و دغدغه هاش
.
غم و ناراحتی و مشکلات روزمره رو می شه گاهی باهاش کنار اومد و تحمل کرد
اما
وقتی تنت سالم نباشه و از بیماری رنج ببری
دیگه زندگی برات عذاب آور می شه و هر یک دقیقه به اندازه یک روز برات طولانی می شه
غم مریضی یه طرف ، غم نداشتن خرج درمانش هم یه طرف !
.
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزنــد مباد
.
دو نفر از نزدیکام توی خانواده ، مریضی سختی دارن " سرطان "
ازتون می خوام که برای شفای همه مریضا دعا کنید
.
گل امید
تنها در وجود تو روییده
خدایا
گلم را پر پر مکن
.
با من سخن مگو از عشق از امید
از روزهای خوب
از روزهای روشن و پاکیزه و سپید
با من سخن مگو از آفتاب روشن فردای زندگی
با من سخن مگو
من
دختر غمم ...
/+/سکوت
تنها اعتراضیه
که در مقابل تقدیر می شه کرد ...!
گنجشک به خدا گفت :
لانه کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سرپناه بی کسیم بود
اما طوفان تو آن را از من گرفت
مگر من کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟
خدا پاسخ داد :
ماری در راه لانه ات بود
تو خواب بودی
باد را گفتم لانه ات را واژگون کند
و تو از کمین مار پر گشودی
چه بسیار بلاها که از تو به دلیل محبتم دور کردم
و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی ... !
باید در مشکلات گاهی سکوت کرد
شاید خدا
حرفی برای گفتن داشته باشد
/+/ یادمه دوستی می گفت :
همیشه وقتی عصبانی هستی ، درنگ کن بعد حرف بزن
درنگت هم به اندازه چند ثانیه باشه کفایت می کنه
به اندازه سه بار " یا صابر " گفتن
.
راستش انجام دادنش کمی سخته
ولی می شه حداقل یکبار تجربه کرد و نتیجشو دید
که این عشقها را سرانجام نیست
برو ای دو چشــــــم تو بنیاد سوز
که در عشق ما و تو فرجام نیست
سرِ عـــاشقی گر نبودت ، چــرا ؟
بجـــامم شراب هــوس ریختی ؟
تو که دل بجای دگــــــر داشتی
چرا با روانـــــم در آمیختـــــی ؟
پرستیدمت روزگـــــــاری ، دریـغ
بدین کار خود شرمگین مانده ام
سرانگشت حسرت به دندان گزم
که بیگانه را آشنـــــــــا خوانده ام
دریغـــــــا که در باورم ، روزهــــــا
ز عاشـــــق فریبی بتی ساختم
به عمری زیانمند ماندم دریــــــغ
تو بیگانه بودی و نشنـــاختم ...!
.
.
.
/+/ دیگه کم کم باید واقعیت رو بپذیرم
اما چقدر سخته که رویاهاتو ، تمامی آرزوهاتو یه جا دور از چشمِ همه دفن کنی
دیگه می خوام بشم مثل خودت
بی خیال ِ بی خیال !
.
دارم بزرگ می شم
اما هنوز همون دخترکِ تنهام که می خواست فقط خودش باشه و رویاهاش
دلم برای شنیدن نصیحت تنگ شده
دلم تنگ شده برای آن دخترک معصوم دیروز
برای گریه ها و خنده ها که همه شان را روی عکس های کودکیم جا گذاشتم
نمی دانی چقدر خوب میشد اگر فاصله را می شکستیم
و آن وقت من می ماندم و تو
و تمامی آن آرزوهای دفن شده دیروز !
.
.
.
عصر دلگیری داره امروز
اما بارون قشنگی داره میاد
تند و نا آرام
تمامی راه رو تا خونه پیاده اومدم تا صورتم از لمس قطره های پاک بارون خیسِ خیس بشه
حیفه که زیبایی خدا رو حس نکرد
.
رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم
۳۶۵ حســــــــــرت را می کشم همچنان به دنبالم
.
.
.
آمدی و گلستان قلبم را به گورستان تبدیل کردی و رفتی
آمدی و آسمان چشمم را بارانی کردی و رفتی
بی وفا
به سنگینی سنگ آمدی
و
مانند پر گذر کردی و رفتی

آن روزهای روشن فردا دروغ بود
دریـــــــا دروغ بود
تماشا دروغ بود
.
آره دروغ بود
عشقت دروغ بود
تمــام حرفــــات دروغ بود

/+/ ولی من ، تنها یه دروغ بهش گفتم
اما کاش اون بی وفا می فهمید که فقط و فقط واسه خودش بود که بهش دروغ گفتم
.
تو : زندگی خودت
منم : زندگی از دست رفته خودم
این عادلانه ترین راهه !!!
مگه نه ؟
این روزا تنها رفیقم
اشکای گرم و معصومانه و غریبانس
به یاد خاطرات با تو بودن

رفت واسه همیشه
بدون اینکه علامت سوالای ذهنمو جواب بده !
بدون اینکه مرهم زخمای دلم باشه
رفت
و
با غمها مرا تنها گذاشت ...