
* یه آسمون که چشم به رام نیست *
* به غیر واژه غریبی *
* * چیزی توی ترانه هام نیست
حتی یه آینه پیش روم نیست * *
* که اسممو یادم بیـــــــــاره *
* تنهاترین مسافر شب *
* * تو خلوتم پا نمی ذاره
ازم نخواه با تو بمونم *
* تو هیچی از من نمی دونی *
* اگه بگم راز دلم رو *
* تو هم کنارم نمی مونی
دل من از نژاد عشقه * *
* از تو و از ترانه لبریز *
* یه دنیا غم توی صدامه *
* * مثل سکوت تلخ پاییز
من یه پرنده غریبم * *
* من از نژاد آسمـــونم *
* میون این همه ستاره *
* * من یه شهاب بی نشونم
ازم نخواه با تو بمونم * *
* تو هیچی از من نمی دونی *
* اگه بگم راز دلم رو *
* تو هم کنارم نمی مونی

به یاد ناصر
که طنین صدایش برایم یادآور لحظات دلتنگیست
روحش شاد
تا معلم جریمه کند مرا
تا در یک ورق سفید ، هزار بار بنویسم :
دوســـــتت دارم
دوســــــــــتت دارم
دوســــــــــــــتت دارم ...

آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی می میرمو
عمرمو می گیرم ازت
این غصه های لعنتی
از خنده دورم می کنن
این نفسای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخــــــــره
فرشته مــــــردن من
منو از اینجا می بره
چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقته خلاصی از همس
آی دنیا بیــــزام ازت
دیشب دو چشم خسته من تا سحر گریست
با غم نشست و با همه بیگانه تر گریست
در موج خیز گریه من نقشــــی از تو بود
آشفت از غم من و آشفتــــــه تر گریســـت
همراز جان خستـــــــــه من ، نامه تو بود
هر سطر آن ، به سوگ دلم بی ثمر گریست
با گریه شبانه من ، شب شکستــــــــــه شد
موج ستـــــاره نیز .... غم انگیزتر گریست
من بودم و غم تو و مهتاب نیمـــــــــه شب
مهتاب هم به ماتم من تا سحـــــــر گریست
نیمه پر لیوان عشقمان را ببین
من
تو
چای شیرین ...!
تو هم می زنی
من حل می شوم
عشق می ماند
و
لیوان
و
تو
همین ...
عصریست غریب و آسمان دلگیـــــــــــرست
افســــــوس برای دل سپـــــردن دیــــــرست
هر بار بهــــــــــــانه ای گرفتیـــــــــم و گذشت
عیب از من و توست ، عشق بی تقصیرست


تا کجای قصـــــــــــه ها باید ز دلتنگی نوشت ؟
تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت ؟
تا به کی با ضربه هـــــــــای درد باید رام شد ؟
یا فقط با گریه هـــــــــــای بیقـــــرار آرام شد ؟
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظـــــــــــــــار ؟
خسته ام از زندگی با غصـــه های بی شمار ...

تنها ایستاده ام در مسیر باد
شاید که بازیابم آرزوهای بر باد رفته ام را
قاصدکی می یابم ، بوی تو را می دهد
من در سرسبزترین سمت بهار ، تو را به انتظار می نشینم ...
برو ای آنکه بعد دیدارت ، گره افتاده در کـــــــــــــــــــارم
پدرم با نگــــــــاه خود می گفت : لایق جرز دیــــــــــــــوارم
مادرم مدتی است می گرید ، چون گمان می کند که بیمارم
یک نفر گفت خوب خواهم شد ، به فراموشیت بسپـــــــارم
گفتم ای عشــــــــــــــــــق اگر بازم ، بدهی مثل قبل آزارم
به تمامی حرمتت سوگــنــــــد ، روی قلبت گلوله می کارم
به تو هر چند سخت مدیونم ، به خودم بیشتر بدهکـــــــارم
هر چه بر من گذشت حقم بود ، من از این بیشتر سزاوارم
تو گناهی نداری ای زیبا ، مرگ بر من که دوستت دارم .


پدر آمد
دست هایش خالی
بچه ها چشم به دستان پدر
سفره خالی را پدر از پنجره بیرون انداخت
بار دیگر گسترد سفره قلبش را
بچه ها آن شب هم مثل شب های دگر
یک شکم سیر محبت خوردند .
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیـــــــر کرده است
خندید به ســـادگی ام آیینه و گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی سالهـــــــا دیر کرده است
در آیینــه به خود نگـــــــــاه می کنم
آه عشق او عجب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیــــر کرده است
بزن رفیق که با ناله سه تار بگریم
به سوز و ساز تو چو ابر نوبهار بگریم
بزن رفیق که در روزگار یار ندیدم
ز یار شکوه کنم یا ز روزگار بگریم
بزن که سوز غمی شعله می کشد به دل من
بزن که همره ساز تو زار زار بگریم


با شاخه های سست خیالم چه می کنی ؟
با روزگار رو به زوالم چه می کنی ؟
گیرم که باورم شود تو را خواب دیده ام
با انتظار این همه سالم چه می کنی ؟
گیرم که ای زمانه تو هم ساختی ولی
با سرنوشت حک شده بر فالم چه می کنی ؟
اما من ای عشق ؛
همان وقت هم که برای نخستین بار در خانه دلم را کوفتی پیر بودم
زیرا طوفان غم ، بنای زندگانی ام را در هم ریخته بود
و دیگر برای دیدگان من کاری جز گریستن باقی نبود ...

در حالی که بنده ذلیل و خوار توام و جز به یاری تو بر سود و زیان خویش چیره نخواهم بود
بر این خواری خود گواهم و به ناتوانی و بی تدبیری ام اعتراف دارم .
صحیفه سجادیه
ای از تبار شقایق
ای همیشه عاشق
با من سخن بگو
که برگ برگ دفترم آینه آخرین کلام توست .
بمون ای با تو بودن فصلی از گل با ترانه
بمون ای هم صدای لحظه های خواب و رویا
صدای پای بودن توی رگهام تو نفسهام
چه سخته بی تو رفتن
چه سخته بی تو موندن
نمیشه این جدایی باور من
وداع آخرینه ، جدایی در کمینه
غروب لحظه های واپسینه
همیشه قصه های آشنایی ناتمومه
تموم لحظه های با تو بودن پیش رومه ...
اگر این سطح پر از آدمهاست
پس چرا این همه دلها تنهاست ؟!
از روزهای خوب ، از روزهای روشن و پاکیزه و سپید
با من سخن مگو از آفتاب روشن فردای زندگی
با من سخن مگو ؛
من دختر غمــــــم
ما همگی روانه سفریم
و گل یادگاری ماست
گل با زیباییش ، با فریباییش پنجره بلبلان را باز کرده ...
راستی که گل پیامبر بهاران است
من به معجزه گلها ایمان دارم ./